«درب»های خاک خورده!

«درب»های خاک خورده! 

1: بعضی از خانه­های قدیمی –مثل خانه­ی مادر،پدر بزرگ­ها- اگر یادتان باشد، چند «در» از بیرون به داخل خانه داشت و اغلب همه­ی درها را جز یک در متشخّص –که معمولا در اصلی بود و به حیاط باز می­شد- می­بستند و سال به سال از باقی درهای محترم و محترمه استفاده نمی­شد. برای من در منزل پدرِ پدرم همیشه این سوال بود که دلیل وجودِ دری بی­استفاده در این خانه و علاقه­ی اهالی آن به وحدتِ محل ورود و خروج چیست؟!  

 

2: مدتی پیش وقتی جمله­ای کوتاه از افلاطون -که در مطلع کتابی نوشته بود- خواندم و تکانده شدم و قفسه­بندی ذهنم که با سختی فراوان ساخته و چیده شده بود، زیر و رو شد، توجّهم به این جلب شد که چقدر با تجربه­های زیسته و زنده­ی روزمرّه­ام غریبه­ام! آنقدر غرق افکار و امور انتزاعی-البتّه ارزشمند- هستم که گویی حوادث صبح تا شب زندگی­ام از تعامل با اجسام و حیوانات گرفته تا تعامل با مردم، ارزش چندانی نداشته و به عنوان زوائد گریزناپذیر زندگی­ام تلقّی می­شده­اند. بعد از آن وقتی به تک­تک سکانس­های صبح تا شب یک روز زندگی­ام ریز شدم، -از سوار شدن تاکسی تا دیدن یک دوست یا خرید کتاب یا شریک کردن یک گربه در غذایی که در پارک می­خوری و...- دیدم اتّفاق­ها چه قشنگ مثل نخ­های کاموا در هم می­پیچند و به هم متّصل می­شوند و نقشه­ی یک بافت زیبا را کامل می­کنند –و البته ما هم در کمّ و کیف این بافتن، نقش­هایی ایفا می­کنیم.- و این­که غفلت از هر نخ و هر گره، نشناختن زندگی خود است و نشناختن زندگی خود، نشناختن خود!  

 

3: از کلاس منطق اشارات با یکی از دوستان آمده­ایم بیرون به سمت منزل، در حال گپ دوستانه –نمی­دانم به چه مناسبت- صحبت از حقوق بانوان و تلقین­های وجودشناختی غلط در این زمینه شد و مشغول این قبیل حرف­های بی­بصیرتانه­ی فمینیستی بودیم، گفتم: این­همه تاکید می­شود خانم­ها احساسی­اند و آقایان عقلانی، -البته در ایّام تخفیفِ ویژه، یک «تر» هم به انتهای احساسی و عقلانی اضافه می­شود- حرف صحیحی نیست چون نه تنها اثبات عقلانی ندارد، بلکه در تجربه مصادیق نقیض متعدد این سخن را هم می­بینیم و این تلقین باعث شده برخی خانم­ها هم به این حرف باورشان آمده و خود را موجوداتی احساسی و بی­استعداد در عرصه­ی عقلانیت تصوّر کنند. اضافه کردم: حتّی در متون دینی هم 4-5 عبارتی که دلالت بر این نکته دارد، بررسی کردم هم از حیث سند مرسل­اند و هم ضعف در راوری و محتوا دارند و شهادت چندی از علما را بر ضعف این عبارات ضمیمه کردم. یکدفعه این دوست تحصیلکرده­ی متاهّلمان گفت: ببین! این حرف­ها را می­زنی، ولی وقتی ازدواج کردی، متوجّه می­شوی که این حرف درستی است! –به قول فُکُلیون- منو میگی: K  ماندم به کسی که برهان و دلیل عقلیِ مرا به تجربه­ی موردی و استقرای ناقص حواله می­دهد چه بگویم؟!! گفتم آدم اگر قرار باشد جهان­شناسی­اش این­قدر در بند تجربه­های شخصی باشد، چه­ها می­شود!  

 

4: باری با دکتر خندان در حیاط زیبا و پر از درخت دانشگاهِ –نه چندان دلچسب- امام صادق(ع) نشسته بودیم و در باب موضوعی سوال می­کردم که بحث به قوای ادراکی آدم­ها رسید. ایشان بین گفت­وگو با تامّل و سکوتی نه چندان طولانی گفتند: می­شود گفت اگر بررسی و تحلیل شود، ریشه­ی همه­ی اختلاف­ها، خصوصا اختلاف­های نظری و فکری تاریخ، به اختلاف اعتماد افراد به قوای ادراکی مختلف مثل عقل و تجربه و وحی و... برمی­گردد.(قریب به مضمون)  

 

5: ما هم اغلب به تأسّی از مادر-پدر بزرگ­ها به استفاده از درهای بیش از یکی علاقه نداریم. فرقش این است که آن­ها درهای بیش از یکی خانه­ی بیرون را می­بستند، ما درهای بیش از یکی خانه­ی درون را و فهم و تحلیل­هایمان -در مورد خودمان، زندگی، فرهنگ، هنر، سیاست و...- دربست در اختیار یک «در» است. خانه­ی وجود ما چندین در ورودی دارد که مهم­ترین­هایش اینهاست: عقل - تجربه­ی شخصی(خودمان و دیگران). اوّلی با امور کلّی سر و کار دارد، دومی با امور جزئی. و ما معمولا یکی از این دو «در» را ترجیح داده و دیگری و باقی درها را می­بندیم. اهل تجربه با عقلیات کاری ندارند و اهل عقل، عطای تجربه را به لقایش بخشیده­اند! اهل وحی و متون مقدّس هم –که جامع امور کلّی و جزئی است.- مدام به یکی از دو جنبه­ی آن تکیه می­کنند. خلاصه کم­اند کسانی که زاویه­ی دوربین درونشان را نسبت به لوکیشنِ بیرون –و حتّی به خودِ درون وقتی به مثابه­ی امری بیرونی تلقّی می­شود-، جابجا کنند.  

 

آخر: به نظر می­رسد بهتر است از همه­ی «درب»های وجودمان استفاده کنیم.  

 

نوشته شده در نیمه شب میان (چهارشنبه) ۹/۱۲/۹۱ و (پنج شنبه) ۱۰/۱۲/۹۱ 

نظرات 1 + ارسال نظر
ز.رضوی جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 10:51 ب.ظ

مطلب جالبی بود،مخصوصا برای آدم هایی که با نگاه به چیزهای کوچک روزمره ی زندگی ،یاد اصل ها و نکات مهم زندگی می افتند و در تلاش کشف فرمول های اصیل اند.اما حیف که وقتی به دیگران از این حس و حال و فکر کردن های مداوم به چیزهای کوچک و بزرگ برای فهم های عمیق تر سخن می کنی ، یا دیوانه ات می دانند یا زیادی غرق در تخیل و رویا...
واقعا چرا دنیای آدم ها اینقدر متفاوت است!!!آدم یا احساس غربت می کند و یا به طرز نگاهش شک...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد